کنج زندان و اسیری

شبانگه به سر فکر تاراج داشت

سحرگه نه تن سر؛ نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفری

نه تاجی بجا ماند و نه نادری

 

شده حکایت روزهایی که میخوام برم خدمتش...

با خودم تمرین میکنم مقاوم باشم....حرف میزنه؛ اروم بگیرم..... بتونم حرفامو بگم...

اما همینکه میرم و شروع به حرف زدن میکنه من با هر کلمه اش های های گریه میکنم...

میگفت شرط ازادی؛ مردن است...

دونه دونه حرفاش رو میچسبونم دیوار اتاقم....

تمرین میکنم...

 

کمکم کن...اخ...

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید