نبضی که میزند!

کفش هایت را پوشیده ای؟؟همان هایی که واکس خوردنش ملس است؟؟

انگار چیزی تک تک ذرات تو را به تکاپو فرامی خواند:

"قدم در راه بگذار و عطشت را فریاد کن!!"

هی میگوید و تو زل زل نگاهش میکنی....

شاید ان دور دست ها کسی سر بر زانویِ جهل انسان گذاشته است و معرفت طلب میکند...شاید....

خوب که گوش میدهی صدایی تو را فرامیخواند ...

در جایی که تو از همه چیز وحشت داری سرچشمه این ارامش چیست؟؟!!!

پ.ن1:دلم اشوبیه که نگو....سرچشمه هنوز کشف نشده!!!

پ.ن٢:نظرات بسته شد!!

/ 0 نظر / 7 بازدید