پرواز...!

به پرواز شک کرده بودم به هنگامی که شانه هایم

از وبال بال خمیده بود

و در پاک بازیِ معصومانه گرگ و میش

شب کور گرسنه چشم حریص بال می زد...

 

به پرواز شک کرده بودم من...

 

سحرگاهان سحر شیری رنگیِ نامِ بزرگ در تجلی بود.

با مریمی که می شکفت گفتم:"شوق دیدار خدای ات هست؟"

بی که به پاسخ اوایی برارد خستگی باز زادن را

به خوابی سنگین فرو شد

همچنان که تجلیِ ساحرانه ی نام بزرگ،

و شک بر شانه های خمیده ام

جای نشینِ سنگینیِ توان مند بالی شد

که دیگر بارَش به پرواز

احساس نیازی نبود....

"شاملو"

پ.ن:نظرات رو نبستم اما نظرات ترجیحا پاسخ داده نمیشن!!

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهر

سلام عزیزم چطوری؟ :) شعر قشنگی بود مرررسی:)

اکبر

من خیلی وقته به پرواز شک کردم!!!!!!![نیشخند] از اون موقع که سقوط ها مشکوک شد!!!!!!![نیشخند]

يك دانشجوي اقتصادي

سلام... خوبين؟ ببينم از اين طفول تر عكس نداشتي؟... تقريبا شبيه همست...

يك دانشجوي اقتصادي

دانشگاهم دانشگاه قديم... چقدر درس خون بوديم ما...[دروغگو][رویا] در واقع طنز بيان رنج ها و غم ها به زبان عام پذيره... بيشتر وبلاگرا اينطورن..

مهر

درباره ی نظرات و پست ها و حرفایی که زدی توی پست آخرت کاملا میفهممت! یا بهتره بگم من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که خیلیا مفهوم اصلیه پست رو نمیگیرن و گاهی وقت پست نوشتن بیهوده س و گاهی آدم خسته میشه! منکه گه گاه اینجوریم! راستی خیلی دلم میخواد عکستو ببینم راهی نداره ؟ [نیشخند][چشمک][زبان][خجالت]

Mohammad

[نیشخند][نیشخند][نیشخند]

يك دانشجوي اقتصادي

ولي من انصافا از اوپن بوك هميشه خوشم مي اومد...به نوعي فكر آدمو باز ميكنه... راستي نمايشگاه كي هست؟ من شنبه تهرانم..اگه بشه عاليه...

خراباتی

عجب [متفکر][متفکر] ینی ما هیچی تاحالا نفهمیدیم :( باما بودی؟؟؟:(

خراباتی

هی.. ..:( منم میرم نمایشگا انشالا 21