زنگ اول و اخر

سلام

یه هفته ای هست دعوت رو لبیک گفتم و میرم

اولش ایمان نداشتم بهش ...داشتم میرفتم که فقط اصرار بچه ها رو بی جواب نذاشته باشم....

از همون سلام و احوالپرسی اول فهمید رغبتی واسه موندن ندارم....به روم نیاورد... گذاشت با همه بی رغبتیم با همه این تفکرم بمونمو گوش کنم....

همون روز اول داغون کرد.... دیگه دلم نخواست برگردم....تو وجودش غرق شدم....

یاد چند وقت پیشا افتادم که زده بودم بیرون و دیوونه وار پیش خدا گله ادما رو میکردم....

تازه یادم میومد که خدا داره جواب میده....

دیوانه وار میشد توی چشاش خدا رو دید....

اخر همون جلسه اول فهمید چه کرده... بدون اینکه سرشو بالا کنه همونطور که با بچه هایی که دورش رو گرفته بودن حرف میزد بلند خطاب بهم گفت خوندیش حالا هم باید وایسی جوابتو بگیری هرچند کوبنده....

راست میگه ...پای یه عهدی رو اون شب توی خلوتم امضا کرده بودم اما هیچ وقت فکر نمیکردم شروعش اینجا باشه....

سرمو روی میز گذاشتم که اروم بگیرم که جرات حرف زدن باهاش رو پیدا کنم...

اما وقتی همه رفتن حتی نتونستم روی پاهام بایستم.... عجیب نوری داره....

بهم گفت نمیخواد هیچی بگی اما شروع کن...

هنوزم که میرم فقط زل میزنم توی چشاش و به نگاه خدا بهش غبطه میخورم...

دیووانه وار بد شدم این روزها

دیوانه وار پر از حرفم

دیوانه .....

/ 0 نظر / 13 بازدید