میخوام اعتراف کنم یه اخلاق خاصی که دارم اینه که 

از درد...غصه...غم... و ناراحتی های شوماها و مخصوصا یه عده قلیل تری؛ زار میشم...چپ چپ نیگاه نکنین....نگید خوب هر ادمی اینطوریه و از ناراحتی دوستش؛غمگین میشه...

میخوام بدونین اگه گاهی یک کلمه گفتین حالم خوب نیست؛اگه همپای شوما دیگران هم ابراز ناراحتی کردن؛ من همپاتون اشک ها ریختم.... غصه ها خوردم....هیچی نمیگم...سعی کردم حتی واستون جوک بگم که یه لحظه لبخند بیاد روی لبتون اما دلم باهاتون لرزیده....

اینقدری که بپای دردهای شوما درد کشیدم؛واسه مشکلات پیش اومده برای خودم غم و غصه حواله دلم نکردم...درکش یکم سخته...

بخصوص وقتی قرار باشه وارد دنیای بزرگترها بشی ...سنگ باشی...قانون اول خودم دوم خودم سوم حالا شاید دیگران رو اجرا کنی.... از مردم توقع داشته باشی همون قدر که تو دوستشون داری و همیشه همراه شون هستی همراهت باشن....

اصن چی بگم؟؟

اخلاقم شبیه ادما نیست...

زجر میکشم اما زجریه که دوسش دارم....

بیشتر از خودتون؛ نگرانتونم...

دست خودم نیست... والله اگه روم میشد هر یه ساعتی یه بار میومدم حالتون رو میپرسیدم....

میخوام فرار کنم از دوست داشتن تون...

الان که دارم همینا رو هم مینویسم؛دارم شر شر اشک میریزم....

شدم مثل گوسفندایی که میخوان بکشن؛اول ابشون میدن...

بی تابم این روزها...

افسارگسیخته شدم...

چرا اینا رو میگم؟؟گفتم که مثل اون گوسفنده ام...بی تاب از حادثه پیش رو....

چند روز صبر کنید میفهمید...

 

دنیاش چنگی به دل نمیزد....

یا حق

/ 0 نظر / 30 بازدید