ققنوس ترین پرنده پرشینی میشود!

دلم به یاد بسپار ! تو از قبیله خاکی! گرچه چون باد میتازی!


روزی روزگاری در یک روز زیبای تابستانی، کرم خاکیی لابه لای علف ها میخزید. او تنها بود. همان گونه که روی زمین میخزید و جلو میرفت فکر کرد:" چه می شد اگر من هم همسری میافتم که میتوانستم با او خوشبخت شوم!"

ناگهان سربلند کرد و مقابل خود کرم خاکی دیگری را دید که اغوا کننده و زیبا بود. در یک چشم برهم زدن یک دل نه صد دل عاشق او شد.

به او گفت:"عزیزم!! بالاخره تو را یافتم.بیا به پای هم پیر شویم."

.

.

.

اما ان کرم گفت:"ساکت شو احمق بی شعور. من که فقط دم خودت هستم..."

پ.ن١: این توی کتابی نوشته شده که شاید بعضی هاتون خونده باشیدش! اما من دقیقا بعد از ۶ ماه که داره از گرفتن این کتاب میگذره ، الان دارم بهش نگاه میندازم..نیشخند

یه اخلاقی که دارم و خیلی هم بده ، اینه که یه کتاب رو مثل ادم(ببخشید مثل حوا) از اول شروع نمیکنم به خوندن!! الان این کتاب رو باز کردم و صفحه ٣۵٠ اش رو خوندم و اینو نوشته! حالا اینکه چه نتیجه ای میخواسته از این داستان بگیره ، من میرم میخونم میام میگمنیشخند .... خوب ببینم تا موقعی که میخونمش ، کی میتونه حدس درستی از ماجرای ورای این داستان بزنه!

دلم مینویسد!

اگر میلرزم، اگر نفس هایم به شماره افتاده...

نبضم تند میزند...

اگر ملتهبم...

برای ان است که این حس مهمان تازه ایست....


چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | بهار | نظرات () |
Design By : mihantheme.com