ققنوس ترین پرنده پرشینی میشود!

دلم به یاد بسپار ! تو از قبیله خاکی! گرچه چون باد میتازی!


اندر حکایات ما امروز به ضیافتی رفتیم بس دیدنی و شنیدنی! خوانندگان گرام به خاطر دارید که چندین پست نوشت قبل به ان اشاره کردمی ولی از انجایی که شانس نداشتمی ان روز محقق نگردید و امروز بعله!!

القصه!امروز رفتمی و چشممان به جمال نکره اقای... روشن گردید و کلی فیوضات(جمع فیضنیشخند) بردیم که چه لیاقت ها اندرون ما نهفته بود و شگفتا که چگونه او مرا به این بزم بردمی! باپاهایی اویزان تر از خودش بی هیچ علیکی به اسمان بنگریست و قال(همون گفت خودمون) دوربینت کو؟؟؟  من: کدوم دوربین؟؟؟؟ اینجوری نگاه میکنه  منتظر من: اهان اونو میگی!! کارش دارید؟؟ بگید من بزرگترشم!    یک نگاه انداخت از اون نگاه ها که اگر به رستم هم بکنی میافته میمیره! میگه دخترجون مگه من باهات شوخی دارم؟  من: اقا مگه من هم قد شمام( همون قضیه دست پیش رو میگیره پس نیوفته!)    

میگه: نه تو راه بیا نیستی   من: قربون ادم چیز فهم....  خلاصه از او به ما دستور و از ما به او با پررویی تمام نه!   ( حالا هی میگن مهارت نه گفتن رو یاد بگیرین کاربرد داره تو باور نکن) که به ناگاه این مفلوک تر از ما به سیم اخر زدندی و محل را به مقصدی نامعلوم ترک کردندی!

مدتی در این احوالات سیر میکردمی که در باز شدندی و چشم مفلوک این حقیر به جمال شیخ این مُلک (دانشگاه) مزین شد.     مزین شدن همانا و به این حال و روز افتادن من هم همانا!

چنان وراجی هایی اندر گوش ما کرد و فیلم و مدرک و سند به رویتمان رساند که هنوز مبهوتم!!!! خلاصه کلی مغزمان را خورد و لیوانکی اب هم روش و گفت : خوب؟؟؟ من:

این بود حکایت بزم ما! اما چیزی که باعث تعجب گردید مستی بی می بود و بس!

حال میکنید سبک نوشتن رو؟؟؟ کلا حرفاش روی همه چیزم تاثیر گذاشت تازه این اولشه!!

ولی واقعا تا حالا توی عمرم توی یک اینچنین دو راهی کوری نبودم!   نمیدونم باید چیکار کنم! از طرفی من قصدم از فیلم و عکس گرفتن چیز دیگه ای بوده( همون قضیه نوه و اینا) اما اینا هم منطقی میگن!! نمیدونم.... میشه برای اولین بار ازتون خواهش کنم بگید چه راهی درسته!

 

یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | بهار | نظرات () |
Design By : mihantheme.com