ققنوس ترین پرنده پرشینی میشود!

دلم به یاد بسپار ! تو از قبیله خاکی! گرچه چون باد میتازی!


سلامممم

دیروز بارون بارید ما هم مثل این ندیده ها پریدیم بیرون الان هم داریم با جناب ملک الموت دست و پنجه نرم میکنیم

امروز پست دانشجوی پزشکی رو خوندم در زمینه شفاف سازی افکار عمومی بود خواستم شفاف سازی کنم اما در حال حاضر که اینجا نشستم و از فکر این قضیه اومدم بیرون تا بعدا ببینم چی میشه

چند روز پیش رفتیم کتابفروشی توی قسمت کتاب کودکان کتاب های حسنی رو دیدیم کتاب هایی که تمام کودکی مون رو با اونها بزرگ شدیم داشتیم خاطره روزهایی رو که با این کتاب داشتیم رو مرور میکردیم تا این کتاب رو دیدیم"حسنی میخواد بره فضا" کلی خندیدیم . زمان ما حسنی میرفت غار و حداکثر راهی که میرفت ده شلمرود بود حالا دیگه میره فضا احتمالا با سفیر ٢ هم میره

توی همه این دقایقی که داشتیم یاد گذشته میکردیم چشمم به یک کتاب خاطرات خورد همیشه کتاب های خاطره رو دوست داشتم بواسطه اطلاعاتی که میدن و تجربیات دیگران رو در دست رس قرار میدن البته این یکی کمی فرق داشت درست یادم نیست اسمش خاطرات رائول بود  راسول بود نمیدونم اما وقتی ورقش زدم دیدم چه کتاب هایی چاپ میشه گفتم بذار ما هم بریم توی خط انتشار کتاب

اولین اشنایی من با کتاب های خاطرات با کتاب "خاطرات همفر" شروع شد.راستش یک جورایی جرقه تمام این ذهنیتی رو که الان دارم با همین کتاب خاطرات زده شد. روزی که فکر کنم دوم راهنمایی بودم وقتی رفتم یک کتاب رو دیدم و مثل همه کتاب ها بر داشتمش و ورقش زدم اما اینقدر جذبش شدم که تا تمامش رو نخوندم از سرجام بلند نشدم و اصلا گذشت زمان رو حس نکردم و بعد خوندنش تقریبا یک هفته ای مبهوت و مات بودم

شاید تمام ذهنیت ساده و کودکانه ای که از همه چیز داشتم با اون کتاب ریخت بهم . همه اون چیزی که تمام این مدت تصور میکردم با اون کتاب تلاقی داشت .شاید خیلی زود بود برام که اون کتاب رو خوندم اما الان همه ذهنیت و منطقم رو مدیون اون کتابم که فهمیدم دنیا در پس همه این خوبی هاش و رفاقتاش ممکنه بدی هایی خوابیده باشه  بعد اون کتاب ، همین چند وقت اخیر یکی از بچه ها بهم کتاب های "سروش "رو معرفی کرد اما متنش واقعا برام سنگینه شاید بعدها خوندمشون و در حال حاضر هم رفتم توی خط "خاطرات فر دوست"  تا اینجایی که ازش خوندم خیلی برام جالب بوده هیچ وقت فکر نمیکردم" محمد رضا شاه" اینقدر خنگ بوده باشه البته خود "فردوست" به نظرم خیلی نکته بین بوده

حتما خاطراتتون رو بنویسید گاهی نیازه به بازگشت به گذشته داریم

اری! میدانم از چه تبارم!

سیری ناپذیر چون اخگر

میگدازم و می کاهم

روشنی میشود

هرچه بدان دست می سایم

و زغال،

هرچه وامی نهم،

به یقین یکی اخگرم!

جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | بهار | نظرات () |
Design By : mihantheme.com