ققنوس ترین پرنده پرشینی میشود!

دلم به یاد بسپار ! تو از قبیله خاکی! گرچه چون باد میتازی!


بانگ رهایی هر دم نزدیک تر میشود...

اینم اخرین پستم...و کامنتدونی باز است...

ادامه مطلب


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | بهار | نظرات () |

دریایی پیش روست...

چه کسی ست که بفهمد چه ها می بینم؟

در گذرگاهی به راه افتاده ام که هر ازگاهی تمام برجک هایم را خدا با خزانه غیبش میزند.....پـــــــــــــــــــوووف...

ناگهان به خودم میایم ...

چه حس غریبی مهمانم شده است.... برایش میوه می اورم که مبادا حوصله اش سر برود و از دلم برود...

مستم میکند...

تبعیدم کرده است...

ناز نفست...قدر بدانم،قدر میدانی؟

هنوز دیووانه ام...هنوز چشم دوخته ام به قله ها....هیچ وقت این هیجان رسیدن در من خاموش نخواهد شد...

نگهت دفتر رازیست که من میدانم....واین اوج عشق بازی هاست...

کیست که بفهمد چه ها می گویم و چه ها میکشم؟

حبیب لا حبیب له...

 

پ.ن1:

نیلوفر....فکر کنم اولین باریه که کامنت گذاشتی؟خوشحالم از بودنت...حرف زدنت.... غریبی اشنایی...

بیشتر بگو برام...

ببخشید که اینجا جوابت رو دادم...

پ.ن2:بهتون قول میدم کامنت دونی بعدی رو باز بذارم...خوبه؟؟راضیید الان ازم؟؟نیشخند

دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | بهار | نظرات () |

گیر کرده ایم میان میتی که مرده است و هنوز نفهمیده

و ادم به کما رفته ای که برای بازگشت دست و پا میزند...

دنیا کجایش دیدنی بود؟؟؟

باید گشت؟؟یعنی جاهای دنیا با هم فرق هم دارند؟؟

زمین که گرد بود؛نبود؟؟

میگفتند یک برگ در یک دهکده کوچک بر زمین بیفتد ؛تاثیر دارد روی همه کره زمین...

بیچاره برگ!! دست اویز قیاسی سخت بود...

 کسی چه میداند که برگ برای رسیدن به این مرحله چه ها که نکشیده؟؟

ما ادمیم؟؟کدوممون مثل برگ میتونیم توی اوج باشیم و به راحتی بدون سر و صدا جامون رو به نو رسته ها بدیم؟؟

همه جای دنیا همین ست...

حتی وقتی برگ رو برای این مثال انتخاب کردند دلشان نسوخت...

دلم گاهی به حالم خودم میسوزه...

عجیب سخت ست زندگی در این دنیای غریبه!!

هرچه میگذرد انسی در کار نیست...

یک بیگانه مقابلم نشسته و قصد ستیز دارد...

حس میکنی؟؟

یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | بهار | نظرات () |

سلامممممممممم

چیطورین؟؟دماغا چاقه؟؟نیشخند

میخوام یه اعترافی بکنم...نیشخند

ادامه مطلباوه


ادامه مطلب
یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | بهار | نظرات () |

سلاممممممممممم

پـــــــــــــــــووووووف دیدین عید داره میاد؟؟؟عجب زود میگذره ها

چقدر دلم میخواست عید، تنها نباشیم!! اونی که منتظر شیم کنارمون باشه!! پارسال که نشد!! 

خدایا یه جمعه دیگه هنوز مونده!!تا کی چشامون به در بمونه؟؟تا کی هرروز رو با استرس اینکه مبادا امروز هم تموم شه و نیاد سپری کنیم؟؟گریه

بگذریم

عیدی یه عالمه نقشه ریختن براموننیشخند

منم کلا خودمو زدم به اون راه ، دارم میرم یه جای خوفهورا

 

چند روز پیشا رفتیم کوه و برف بازی و تیوب سواری و اینا ....بعد یه خانواده خعلی موتوشخصی اومدن... با لباس پلوخوری و کفش پاشنه n سانتی که توی برفا با بچه هاشون بازی کنن

آی خندیدیم

اصن تصور کنین اونا ما رو توی این وضع برف بازی و لباسای پر از برف و خاک دیده بودن ،چه حسی داشتننیشخند

ما کل کوه رو دنبال هم میدویدیم تا اخر گوله برف بهمون نخوره ، اونا نمیتونستن بدوون...نشستن اخری ما رو نیگا میکردننیشخند

 

دیگه اینکه از اوضاع پرسیده بودین....الان اگه بخوام وصف کنم...باید بگم یه ادمی رو فرض کنید امروز میخوابه و فردا پا میشه منتظر یه حادثه عجیبه...بعد اون حادثه اتفاق نمیافته به جاش یه اتفاق غیرمترقبه دیگه میافته....امروز منتظر حالش گرفته شه،برعکس یه خبر خوف میشنوه...فردا منتظر خبر خوبه، یه خبر میشنوه که همچین اساسی با کله میخوره زمیننیشخند ...این بود اوضاع من.....

اصن اینجا رو که باز میکنم فقط دلم میخواد بنویسم!!والا حس نوشتنم میاد زیاد....

تازه کتابامو ندیدین....دیگه صفحه سفید واسشون نموندهنیشخند

زیادی دارم میحرفم...برم یه عالمه کار دارم...فداتونگاوچران

پ.ن:همچنان نظرات بسته است...به فرم نظرات پایین وبلاگ مراجعه کنید...

اسمایلی حرص مخاطب رو در اوردننیشخند

جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | بهار | نظرات () |

پاره هایش را به امانت به دستت میسپارم

قول بده در میانه اتش رهایشان نکنی...

قو بده در سرما و یخبندان به اغوشش بکشی مبادا سرما به استخوانهایش برسد...

قول بده هروقت بهانه گرفت؛ سرسختی نکنی...

قول بده هروقت دلش ناز و عشوه کرد؛خریدار شوی...

قول بده در گریه های گاه و بیگاهش؛همدمش باشی...

قول بده در شادی های ناگهانیش؛همپایش باشی...

او هم قول میدهد فقط با تو بخندد...با تو بگرید...

قول میدهد تا اوج همراهت بماند...

قول میدهد خم شود اما تو راست قامت بمانی...

جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ | بهار | نظرات () |

مسیرم را به کدامین سو کج میکنی؟؟شایدم راست میکنی؟هوم؟

همه این شن هایی که به هربادی به طرفی میروند را چگونه سر به راه کنم؟

امروز هم همه بهار را جمع کردم اما باز هم خاموشی به سراغم امد...

میفهمد سکوت درد اورم را...

میفهمد زخم پشت همه سکوت ها را...

میفهمد و چه زیبا میگوید:"شن هایی هستند که نظم میخواهند

بستری باید شوند برای کاشتن.."

 

این یعنی تو هنوز امادگی نداری بهار...

این یعنی زیادی بیراهه رفتی و نفهمیدی...

خاعــــــــک تو سرت بهار...

 

دعام کنین!

جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | بهار | نظرات () |

سلاممممممممهورا

خوب چندتا از جوابیه ها رو که توی پست قبل دادم

یه جوابایی هم به خود تون دادم

اما ما بقی:

_ اون موقعی که این بازی هم لینکی ها راه افتاد یادتونه اکثرا شرکت کردن ولی هرچی گفتین من انجام ندادم؟؟چون اعتقاد دارم اینجور پست ها همیشه دلخوری هایی هم پشتش وجود داره!!اما بیایین قبول کنین توی این زمانی که وبلاگ نویسی از رونق افتاده و همه مون ترک کرده بودیم؛ شاید لازم بود واسه ایجاد هیجان...هوم؟؟

خولاصه از دلخوری هایی که بوجود اومد من معذرت میخوام!!اگه اومدین و اسمتون نبود؛من معذرت میخوام!!! اگه من ذهنم یاری نمیکنه واقعا معذرت میخوام...

_پست های خصوصی هم به کسی رمز داده نشده!!بعد مرگم فقط حق دارن بوخونن شون!!!

_ پارسال همین موقع ها بود که درگیر یه اتفاقاتی بودم؛ رفتم جلوی اقاجون نشستم یه عالمه واسش حرف زدم!!گله کردم!!فقط گوش داد!!بعد که حرفام تموم شد دوتا دستش رو گذاشت دو طرف صورتم پیشونی ام رو بوسید و زل زد توی چشام گفت بهار!این خیلی خوبه که تو حرف میزنی!!!بعد منو که چشام چارتا شده بود رو کشید توی بغلش گفت هروقت حرف میزنی یعنی داری میجنگی با مشکل ....یعنی امید داری... اما امان از زمانی که در برابر ادم سکوت میکنی...میذاری میری اروم...اون موقع یعنی دلت خون شده....

اینو گفتم در جواب اونایی که گفتن یواش تر اپ کن!!چند روز دیگه منو تحمل کنین ؛ کلا میذارم میرم منو دیگه نمی بینید!دوباره تعطیل میشه اینجا!!! خیالتون راحت!!!اوه

_ از بقیه هم موتوشکرم که تحمل میکنن...نیشخند

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | بهار | نظرات () |

چیز زیادی نمیخواهم

اصلا زیاده خواه نیستم

تو که باشی

دوست داشتنمان همه چیز را به چشممان خوار میکند..

من و تو که باشیم دست در دست هم

بگذار دنیا به کام نچرخد...

به درک!!

دوتایی میتوانیم به تمام دنیا و بدی هایش بخندیم

حتی با دستان خالیمان...

 

پ.ن:با نظراتتون دارم حال میکنم!!عالین....بی نظیرن...ادامه بدید...

پ.ن2:در جواب عده ای:دلم میخواد بنویسم!حوصله قلم رو ندارم!خسته ام!دست هام از قلم دوری میکنن!ترسیده شدن!ربطی به چیز خاصی نداره!!

پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۱:۳٩ ‎ق.ظ | بهار | نظرات () |

شبانگه به سر فکر تاراج داشت

سحرگه نه تن سر؛ نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفری

نه تاجی بجا ماند و نه نادری

 

شده حکایت روزهایی که میخوام برم خدمتش...

با خودم تمرین میکنم مقاوم باشم....حرف میزنه؛ اروم بگیرم..... بتونم حرفامو بگم...

اما همینکه میرم و شروع به حرف زدن میکنه من با هر کلمه اش های های گریه میکنم...

میگفت شرط ازادی؛ مردن است...

دونه دونه حرفاش رو میچسبونم دیوار اتاقم....

تمرین میکنم...

 

کمکم کن...اخ...

 

 

چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | بهار | نظرات () |
Design By : mihantheme.com